املای اول
چند مدت قبل که یکی از معلمین عزیز که ۱۳سال کلاس اول درس داده بهم گت:که سخت ترین کلاس برای یک معلم کلاس اول ابتدایه اما هیچ کلاسی هم در هیچ دوره تحصیلی به شیرینی کلاس اول نیست.وقتی در روزاول مهر مشتی دانش آموز که حتی طرز صحیح نشستن هم بلد نیستند تحویلت میدن و در آخر سال تحصیلی می بینی که همین دانش آموزا خوندن و نوشتن را یاد گرفتن وخیلی چیزای دیگه اینقدر خوشحال میشی که حاضر نیستی این احساس خوب را با هیچ چیز دیگری معاوضه کنی.
شنبه این هفته اولین املا رو از بچه ها گرفتم.تو پست قبلی براتون نوشتم که چقدر سختی کشیدم تا بچه ها الف رو یاد بگیرن.حالا می خواستم تو این املا نتایج کارم رو ببینم.بهم گفته بودن که تو املای اول نباید انتظار عملکرد خوبی از بچه ها داشته باشی و شاید بیش از نیمی در دانش آموزان در اولین املا افتضاح بار بیارن اما وقتی املارو گرفتم و تصحیح کردم نتیجه ای کاملا معکوس برایم رخ داد. از ۲۳دانش آموز۱۷نفر املا رو بدون اشتباه نوشته بودند به عبارتی همون بیست دوست داشتنی و فقط ۷نفر...وقتی نتیجه کار را دیدم به همان احساسی رسیدم معلم مذکور برایم گفته بود و تمام خستگی این چند روز از تنم بیرون رفت.
***
راز مهربانی را که نباید همه بدانند...
امشب داشتم هفته نامه وزین پیام عسلویه(شماره۱۳۰) را مرور می کردم که در صفحه آخر آن نوشته ای با عنوان راز مهربانی را که نباید همه بدانند... از زنده یاد حسن گلدوست توجه ام را جلب کرد.حسن گلدوست هنرمند نویسنده ومنتقد تئاتر تهرانی است که سالهای دانشجویی خود را در بوشهر طی کرد و پس از آن نیز تا آخرین روزهای کوچ غریبانه اش میهمان این شهر و آب خاک بود.متن زیر یکی از نوشته های وی است که عشق و علاقه اش را به بوشهر و بوشهری نمایان می کند.این نوشته برای من خیلی جالب و خواندنی بود به همین دلیل آن را در وبلاگم گذاشتم تا شما نیز بی بهره نباشید.با یاد حسن گلدوست این نوشته زیبا را به هم می خوانیم:
جنوبی های عزیز اجازه دهید ظفره نروم مقدمه چینی اضافه نکنم و یک راست بروم سر اصل مطلب.گمان می کنم که مشکل اساسی از این جاست که غالب بوشهری ها نمی دانند که چقدر مهربانند.چه خونگرمی در وجودشان در حال غلیان است چه صداقت انکار نا پذیری در وجودشان جاری است و چه بی شائبه ی هر حجابی که دوستشان دارد عشق می ورزند.نمی دانم شاید هم بهتر از ما می دانند و ما نمی دانیم وقتی می گویم ما یعنی هر آن که از کلان شهری دور یا نزدیک از سر اتفاق یا اختیار گذارش به بوشهر می افتد و به هر شکل نامهربانی می کند.
آخر می دانید مردم کلان شهرها گمان می کنند که در آفرینش مان برتری ذاتی به خصوصی موجود است که حتا زیر تیغ آفتاب بوشهر هم نباید فخرفروشی شان رااز تن بکند. آن وقت دنبال گزک می گردند که بگویند:ساندویچ هایش فلان و زبان شان بهمان است...
اما من سال ها در خیابان سنگی قدم زدم چهار باندی جفره را به یاد ترانه های عاشقانه سوت زدم و نخل های بلوار فرودگاه را سایه بان آفتاب و بارانم کردم.حالا بگذارید هر قدر می خواهند بگوینددیگران بوشهر را از روی نام نیروگاه اتمی می شناسند.بگذارید بگویند:اگر پارس جنوبی نبود بوشهر کجا بود.بگذارید بگویند:آفتاب و شرجی و ظهر های بی تاکسی خیابان نادر ...اما من می دانم بوی بازار ماهی فروشی ها نیمی از خاطرات جوانی ام است.من که می دانم باران سیل آسای آنجا دست هارا به هم گره می زدندتا کسی در جوی نیفتد.
من که می دانم هر وقت دلم گرفت دوستان بوشهری دلداریم دادند و چقدر لذت بخش است این دوستی.
راز مهربانی را که نباید همه بدانند...
حالا من می مانم و خاطراتی که هی مرور می شوندتا لبخند را از یاد نبرم.هر چند که خوب می دانم نامهربانی زیاد کرده ام...
نمی دانم پراکنده نوشتم و کوتاه و شاید بی معنا اما هر چه هست برای شماست...
بد نیست که بیاموزیم شمال و جنوب ندارد ایرانی را دریاب...
