تبليغاتX
قلم نوشت یک تازه معلم

قلم نوشت یک تازه معلم

 

آغاز از آغاز

 

روزی که ناصر صبح زود از خواب بیدار شد و لباس نو مدرسه اش را پوشیدو کیفش را بر دوشش آویزان نمود و مادرش را در رفتن به مدرسه عجله می داد تا خود را زودتر ازهمه بچه ها به مدرسه شهید مطهری آبدان برساند،همزمان با او من نیز در حالی که نمی توانستم خوشحالی خود را از شروع سال تحصیلی پنهان کنم،صبح زود از خواب بیدار شده وخود را آماده رفتن به همان مدرسه ای می کردم که ناصر در شوق رسیدن به آن شب قبلش را به زور به خواب رفته بود.ناصر سال اولی بود و من هم سال اولی.او می خواست از کلاس اول دبستان شهید مطهری دانش آموز بودن را تجربه کند و من هم می خواستم از همان کلاس معلم بودن رابیاموزم.از همان کلاسی که من هم 15 سال قبل از آنجا دانش آموز بودن را تجربه کرده بودم.

معرفی نامه اداره که که در آخرین ساعات روز 31شهریور دریافت کرده بودم را در جیبم گذاشتم و راهی مدرسه شدم.هنوز بیش ازچند قدم در کوچه نگذاشته بودم که پدر حجت به استقبالم آمدومرا بر ترک موتور زوار در رفته اش سوار کرد و تا مدرسه رساند.او که می خواست راهی مزرعه گوجه فرنگی خود شود، آمده بود تا در سفارش کردن به معلم دانش آموز کلاس اولیش گوی سبقت را از دیگر اولیا برباید.

وقتی به درب مدرسه رسیدم،15سال قبل را در ذهن خود به تصویر کشیدم،همان روزی که خوشحال وشادمان به همراه برادرم برای آموختن راه و رسم چگونه زیستن به همین مدرسه آمدم و همچنین معلم مهربان آن روزهای شیرین گذشته را،آقای صالحی سعد آبادی .

با پایان صف صبحگاهی دنش آموزان راهی کلاس شدند و من هم دقایقی بعد از آنها رهسپار کلاس می شوم.تعداد زیاد اولیا که حتی از تعداد دانش آموزان هم بیشتر بود توجه مرا به خود جلب نمود.در جلوی کلاس می ایستم و خودم را معرفی کی کنم.مادر یکی از بچه ها نگاهی به من می کند و در حالی که سعی می کندخنده اش را در زیر چادرش پنهان کند،تعجب وار می پرسد:شما معلم کلاس اول هستید؟...

از اولیا درخواست می کنم که کلاس را ترک کنند.آنها در حالی که سفارش دانش آموزشان را به من می کنند یک به یک از کلاس خارج می شوند.کم کم کلاس خلوت می شود اما علی در حالی که گریه می کند دستانش عمه اش را در دستان کوچکش قلف کرده و اجازه بیرون رفتن را به او نمی دهد.امیر حسین هم در گریه کردن علی را یاری می دهد.وقتی به علیرضا نگاه می کنم می فهمم که بغض راه گلویش را گرفته اما می خواهد ادای آدم بزرگا را در بیاورد و گریه نکند.حسام هم مدام بهانه خواهرش را که بیرون کلاس است،می گیرد.آرش و علی سلطانی در دو گوشه متفاوت کلاس آرام نشسته اند و گریه کردن های علی و امیر حسین را نظاره می کنند.محمد جواد و امید هم از اول زنگ گرفتار حرف زدن هستند و انگار حرف های آنها تمامی ندارد.حسین هم که من را در شب های رمضان در مسجد دیده است،سعی می کند با معلمش تریپ آشنایی برود.احمد رضا و یوسف هم که خیلی خوشحال هستند بازیگوشی می کنند ومحمد رضا با آن چهره مظلومانه اش به تنهایی در نیمکتی نشسته و هیچ حرفی نمی زند.بالاخره امیر حسین از گریه کردن خسته می شود و سعی می کند با علی سلطانی که در کنارش نشسته است ارتباطی برقرار کند اما علی همچنان گریه می کند و دستان عمه اش را رها نمی کند.از عمه علی می خواهم که کلاس را ترک کند و او بر خلاف میل باطنی اش این کار را می کند و در اواخر زنگ اول من با دانش آموزانم که18نفر هستند تنها می شوم و معلمی من رسما آغاز می شود و و امروز هفت روز است که به آروزی روزهای کودکی خود رسیده ام.این روزها برای من خیلی شیرین بوده اندو از اینکه معلم کلاس اول هستم قلبا احساس خوبی دارم.

در روز های آینده از بچه ها بیشتر خواهم نوشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:57  توسط حسن محدث زاده  |